تبليغاتX
غزل کرمان
غزل کرمان
غزل امروز ديار کرمان

حسين سبزه صادقي

 

سبزه صادقي از شاعران جوان كرمان است كه شور شاعرانگي و دغدغه مسايل اجتماعي را با هم در غزلهايش نمايش ميدهد. وي متولد شهرستان جيرفت (سبزه واران) در سال 1355 است و به ديار خود عشق مي ورزد. سبزه صادقي هم اكنون ساكن كرمان و سردبير هفته نامه «رودبار زمين» است.

از سبزه صادقي اخيراً مجموعه شعري با نام «اشتباه قشنگ بين دو بي نهايت» به سرمايه شاعر و روزنامه رودبار زمين منتشر شده است. اين مجموعه در دو بخش تنظيم شده و بخش نخست آن در بردارنده 40 غزل است كه عمدتاً پنج بيتي است. غزلهاي او قدرت عاطفي خوبي دارند و از نوگرايي متعادلي نيز برخوردار هستند. اما زبان او، در بعضي غزلها، هنوز آن يكدستي و پاكيزگي و رسانندگي لازم را پيدا نكرده است. تعدادي از غزلهاي او در حافظه علاقه مندان شعر كرمان باقي است.

..

من هيزمي آمادهام، كبريت لطفاً

از چشم كوه افتادهام، كبريت لطفاً

آتش كه نه، چيزي شبيه چشمهايت

تا دل به آنها دادهام كبريت لطفاً

سرما، صنوبر، صاعقه، يك برف سنگين

تنهايي اين جادهام، كبريت لطفاً

ما را براي شعله بودن آفريدند

گفتم كه جنگل زادهام، كبريت لطفاً

ارّه مرا ميز سياست كرده سايه

من هم كه خيلي سادهام، كبريت لطفاً

...

ميآيي از تنهايي مردي تكيده

تا سرزمين شعرهايي نارسيده

بوي مي صد ساله از شعرت ميآيد

مستي مسير شعرهايت را دويده؟

قند لبانت را بده تا داغ هستم

پاييز در فنجان چايم دم كشيده

هي سيب خورديم و خدا را كفر گفتيم

پاي درخت دختراني نو رسيده

امشب تمام هستيام را ميدهم با...

عرض سلامي خدمت ماه و سپيده.

...

اگر مشتاق ديداري بيا ميدان آزادي

كه مشتاقي نخوهي ديد تا ميدان آزادي

خيابان زخمي و خون از گلوي شهر ميجوشد

چه كردي خشم تيغ آلوده با ميدان آزادي؟

زمان مست و زمين مست و كبوتر مست و ميداني

پر از فوارههاي بيصدا ميدان آزادي

ملاقات من و عشق و طناب و چوبه ميآيي

و از چوبه نميپرسي چرا ميدان آزادي؟

رها در وسعت شعري كه از حالم رها ميشد

به حال خود رها كردي مرا ميدان آزادي.

...

بابا به جاي نان اگر آجر بگيرد

ضمن تنور تنگدستي گر بگيرد

اين جمله در حلقوم طفلي سرخ ميشد

وقتي كه دستي رفته بود انبُر بگيرد

گاهي خدا را جاي خرما ميفروشيم

تا خالي دستانمان را پر بگيرد

گيسو حنايي رفته بازار و گمانم

گيسو فروشي كرده تا چادر بگيرد

بابا! دلم را پختهاي، خسته نباشي

بگذار شرم سفره را آجر بگيرد.

...

هي برآشفتم بر آشفتم تمام عمر را

گفت: عاشق بودهاي؟ گفتم: تمام عمر را

بستري از هيچ بود و بالش بيهودگي

خواب ميچسبيد و من خفتم تمام عمر را

سايهها همسن خورشيدند و من همسال ماه

زير بار نور هنگفتم تمام عمر را

اين زمين داغ، مهرم هست و ذكرم ابر خيس

رو به سمت عشق ميافتم تمام عمر را

خواستم از زندگي برگي برويَم، ناگهان

مرگ جارويي شـد و رُفتم تمام عمر را.

 

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 9:24  توسط سيد علی ميرافضلی | 
امير حسين نورالديني

 

اينجا، كوير، دغدغه، باران اسم اولين مجموعه شعر امير حسين نورالدين شاه‌آبادي (متولد 1358) شاعر جوان اهل رفسنجان است. اين مجموعه را انتشارات ارمغان يوسف قم در تيراژ 1200 نسخه منتشر كرده و دربردارنده 21 غزل، و تعدادي دوبيتي و رباعي و چهارپاره است. غزل نورالديني داراي شور شاعرانه زيادي است، اما زباني يكدست و تراش‌خورده ندارد و همين خامدستي و تجربه‌گري بعضاً باعث شهيد شدن مضامين او شده است. در اين دفتر، عشق، اصلي‌ترين مسئله فكري شاعر است. نورالديني، از چهره‌هاي آينده‌دار شعر رفسنجان است. با هم چند غزل او را مي‌خوانيم.

...

بس كه از غربت و تنهايي خود دلگيرم

دو قدم مانده به تقدير خودم مي‌ميرم

تب وسواس گرفته‌ست مرا از دريا

مثل يك قطره كه در مرحله تبخيرم

تا بهار از بغل پنجره من رد شد

روز و شب با نفس سرد تبر درگيرم

پاسخ آينه‌ها سنگ شده بي ترديد

ماجرايي است: من و آينه و تكثيرم

گرچه پرواز برايم شده رؤياي محال

ديگر از طعم قفسهاي شما دل‌سيرم

روزهايم همه رفتند به سمتي، حالا

مي‌نشينم به تماشاي شب تقديرم.

...

به‌روي شانه‌ات امشب برايم مار آوردي

برايم آسماني را پر از آوار آوردي

تو حتماً از قناريها شنيدي طعم آزادي

براي من قفسها را چه بي آزار آوردي

ضمير شعرهاي من پر از تو بود و از تو پر

ببين با رفتنت غم را ضمير يار آوردي

به دنبال رد پايت عصا ساييده‌ام، اما

به جاي گرمي دستت عصا انگار آوردي

بدون شانه‌ات امشب هواي گريه مي‌آيد

براي رفع تنهايي كمي ديوار آوردي؟

...

گرچه كوبيدي خودت خنجر به عاشق بودنم

پي نبردي تا ابد آخر به عاشق بودنم

غير ممكن مي‌شود ممكن، تو مي‌ديدي اگر

شك نمي‌كردي كمي ديگر به عاشق بودنم

شاعرم. نه، ظاهرم را بي‌خودي سنجيده‌اي

تكيه كردي اين وسط كمتر به عاشق بودنم

با همين سرگيجه‌ها و اشتهاي كور من

كم كمك پي‌ مي‌برد مادر به عاشق بودنم

مي‌روم از كوچه‌هاتان، ها! سياوش مي‌شوم

گرچه شايد خورده اينجا ضربه عاشق بودنم

مي‌روم در لابلاي تلخها با واژه‌هام

تا بينديشم كمي بهتر به عاشق بودنم

...

تاول زده‌ام، سوخته‌ام، بغض بهارم

جز گريه شب مانده خود هيچ ندارم

يك عمر نشستم، به دلم بغض گره شد

يك ثانيه بايد همه را خيس ببارم

تقدير مرا ريگ ورق زد كه هميشه

بايد وسط دشت نمك درد بكارم

ويرانه شود، خرد شود، زلزله خيزد

بر شانه هر كس كه سرم را بگذارم

هي پنجه بزن! روح من از خويش كلافه‌ست

من بغض ترك خورده نتهاي سه تارم

عمري سر چشم تو نوشتم غزلي را

يك بيت بخوان جمعه شبي روي مزارم.

 

...

 

كرمان، روز يكشنبه و دوشنبه آينده ( پنجم و ششم آذر 85) برگزار كننده جشنواره شعر ولايي رضوي است. 60 ـ 70 نفر شاعر از سراسر كشور جمع مي‌شوند و آثاري را كه در مورد امام رضا (ع) و پيامبر اكرم (ص) سروده‌اند، خواهند خواند. بيشتر شعرهاي جشنواره در قالب غزل است و اگر عمري باقي بود، اواخر هفته آينده غزلهاي برگزيده جشنواره را در اينجا خواهيد خواند. اخبار جشنواره را مي‌توانيد در اين نشاني ببينيد.

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:7  توسط سيد علی ميرافضلی | 
با دو حامد

 

دير زماني است كه اين وبلاگ به‌روز نشده است و مقصري جز بي حوصلگيها و گرفتاريهاي من ندارد. هر بار ديدن نام اين وبلاگ در بخش پيوندهاي ساير وبلاگها، باعث عذاب وجدان من مي‌شد كه بقول بيهقي: در همه كارها ناتمامي. باري، عذر تقصير را با معرفي مجموعه شعر دو تن از عزيزان غزلسراي كرمان،‌ بار ديگر اين وبلاگ را مي‌آغازم.

...

حامد حسين‌خاني سومين مجموعه شعرش را چندي پيش منتشر كرد: بخواب فروردين (كرمان، 1385). با طرح جلدي زيبا از محمدرضا هاشمي‌نژاد. اين مجموعه 96 صفحه‌اي، 25 غزل دارد، كه قالب اصلي حامد حسين‌خاني است، تعدادي مثنوي و چهارپاره و چهار شعر سپيد كه مي‌توانم گفت فاقد برجستگي و قوت خاصي است.

شاعر به دلايلي، تعدادي از غزلهاي دو مجموعه قبلي خود را در اين كتاب هم گنجانده و مي‌توان گفت سير ذهن و زبان او را در اين مجموعه به‌راحتي پي گرفت. حامد حسين‌خاني زباني شسته رفته و پرداخته دارد و عشق بيشترين دغدغه ذهني اوست. اولين غزل اين مجموعه را با هم مي‌خوانيم. همين جا اضافه كنم كه حامد حسين‌خاني اخيراً به گروه وبلاگ‌نويسان پيوسته است و شعرهايش را در وبلاگ بخواب فروردين هم مي‌توان ديد و خواند.

 

چتر شب وا شد و من، خيس عصيان گذشتم

از خيابان گذشتي، از خيابان گذشتم

وقتي از من گذشتي چشم در چشمهايم

چشم در چشمهايت زير باران گذشتم

آه من آتشين بود، قلب تو آهنين بود

فرق من با تو اين بود كز تو آسان گذشتم

من كه عمري است بي تو خسته كوچ بودم

غربت آلوده بر دشت، با شبانان گذشتم

رسم دنيا فريب است، نه! تو دريا نبودي

گرچه بر موجهايت مثل توفان گذشتم

روزگار آهوان را بي وفا پرورانده است

من پلنگم كه از كوه لنگ لنگان گذشتم.

 

...

 

حال و حوايي از ترنج و بلوچ عنوان اولين مجموعه شعر حامد عسگري شاعر جوان اهل شهرستان بم (متولد 1361) است كه انتشارات وديعت كرمان آن را در تيراژ دو هزار نسخه تابستان امسال منتشر كرده است. كتاب 70 صفحه‌اي حامد عسگري مقدمه‌اي به قلم محمدعلي بهمني دارد و دربردارنده 29 غزل، دو چهارپاره و تعدادي رباعي و دوبيتي است. غزلهاي حامد داراي لحني صميمي و با چاشني طنز است و بقول بهمني سهمي نيز از شيرينكاريهاي زباني با خود دارد.

غزلهاي حامد به‌رغم شورانگيزي و شيطنت، هنوز فاقد زباني منسجم و يكدست است و همنوا با محمد علي بهمني بايد گفت اين مجموعه با همه زيبايي‌هايش حاصل پرباري براي او نيست و بايد چشم اميد به آثار بعدي او داشت. وبلاگ حامد عسگري را پيش ازين معرفي كرده‌ام.

با هم به سياحت اولين غزل اين مجموعه مي‌رويم:

 

لبخند بزن، تازه كني بغض «بنان» را

بخرام، برآشفته كني «فرشچيان» را

تلفيق سپيد و غزل و پست مدرني

انگشت به لب كرده لبت منتقدان را

معراج من اين بس كه درين كوچه بن بست

يك جرعه تنفس بكنم چادرتان را

دلتنگي حزن‌آور يك كهنه ستارم

برگير و برآشوب و بزن «جامه‌دران» را

اي كاش درين دهكده پير بسوزند

هرچه سفر و كوله و راه و چمدان را

شايد تو بيايي و لبت شربت گيلاس

پايان بدهد اين تب و تاب، اين هذيان را

عاروس غزلهاي مني بي برو برگرد

نگذار كسي بو ببرد اين جريان را

 

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 16:57  توسط سيد علی ميرافضلی | 
عرفان رعایی

عرفان رعايي متولد سيرجان و ساكن كرمان است.

فارغ التحصیل رشته عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان است.

شعرها و نوشتههايش را در وبلاگ با شعر از انسان ميتوان خواند.

غزلهايش شور شاعرانه عجيبي دارد.

چند تا از آنها را از وبلاگش و چند تايي را هم از خودش گرفتهام.

 

 

1)

به این پرندهء پر بسته آب و دان میداد

زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد

و روی گونهء او جای اشک چشمانش

مسیر شاعریام را به من نشان میداد

چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم

و او دوباره صمیمانه ، سر تکان میداد

من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم

همیشه خندهء او عشق یادمان میداد

                            ...

و آخرین خبر از چشمهای او این است :

«زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد»

 

 

2)

امشب كه دارم ميشوم آوار تا فردا

دست از رباعي ، از غزل ، بردار تا فردا

اين وحشي پُر هاي و هوي تيره دل ، شب نيست

دارد كلاغي ميشود تكرار تا فردا

مريم! براي خواب ديدن وقت بسيار است

با چشمهايت كار دارم ، كار تا فردا

يك كوه درد عاشقي ، يك مرد ، يك تيشه

تاريخ دارد ميشود تكرار تا فردا .

 

3)

گر چه شاعرند و با غزل  وجودشان یکی ست

با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست

یک قصیده بیشتر امانـشان ندادهاند

شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست

مردمی که از قفس به شب نگاه کردهاند

سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست

هیچ کس از آبروی عشق دم نمیزند

شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست.

 

 

4)

همراه با نسیم سحر آفریده بود

دست و دهان و سینه و سر آفریده بود

اندامی از شهامت و شهوت درست کرد

تا مطمئن شود که پسر آفریده بود

لبخند زد.

برای خودش آفرین نوشت

مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود

                        ...

گفتند سالها پس از این ماجرا مرا

یک اتفاق زود گذر آفریده بود

از ریشههای نازک خود قد کشیدهایم

ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود

                        ...

پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد

انسان برای خویش خطر آفریده بود.

 

 

5)

او خندهها و خاطرهها را ندیده بود

بی اعتنا نبود . نه ... ما را ندیده بود

در اوج عشق بود و خودش هم خبر نداشت

مثل پرندهای که هوا را ندیده بود

جایی برای گریه و جایی برای خواب

بر شانههام ، این همه جا را ندیده بود

میگفت : «در جهان کسی عاشقتر از تو نیست »

زیبای من ، هنوز خدا را ندیده بود

پروانه بال و پر زد و بر روی گل نشست

پروانه را ببخش . شما را ندیده بود

وقتی خدا برای زمین عشق آفرید

این عاشقان سر به هوا را ندیده بود

 

6)

اگر چه جای تو در ذهن خانه خالی نیست

کسی یتیم تر از من در این حوالی نیست

نوشتهاید که با عشق زندگی زیباست

نوشتهاید : «به جز دوری ات ملالی نیست»

نگفتهای ، ولی از لحن نامهات پیداست

که بازگشت شما وعدهء محالی نیست

دعای پیر زنی پای آب را بسته ست

وگرنه آب ، هوادار خشکسالی نیست

برای دیدن تان صبر میکنم . اما

برای آینه قرآن تان مجالی نیست.

 

7)

حرفـهاتان اگر چاپلوسی است ، نامتان هست مطلوب علیشاه

در نگاهت اگر اعتراض است ، طرد هستید و مغضوب علیشاه

روزگارم پر از اسم و رسم است . نامهایی که بیاعتبارند

میگذارند ـ بی هیچ لبخند ـ نام پینوکیو چوب علیشاه

هیچ کس در دلم نیست. باید ، قدر تنهاییام را بدانم

وا نمیگردد این درب . بس کن . در مکوب آی دارکوب علیشاه!

داشت میرفت امیدم از دست، داشتم میرسیدم به بن بست

ناگهان داد زد یک نفر مست : «یک نفر هست : مشروب علیشاه»

بی شما روزگارم سیاه است . جادههایم  پر از اشتباه است

دوستت دارم ای مرد آبی . دوستت دارم ای خوب علیشاه!

 

2 نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:12  توسط سيد علی ميرافضلی | 
مسعود سلاجقه

مسعود سلاجقه در دهه هفتاد با مجموعه غزل از ماه گمشده در غزل امروز كرمان حضورش را اعلام كرد. و امروز بر همان خط و همان مدار، كژدار و مريز و آهسته و پيوسته ميپويد. راستش را بخواهيد، غزلهايش در اين ده دوازده سال نه اوج زيادي داشته است، و نه آن قدر فرود كه بشود ناديدهاش گرفت. سلاجقه از سال گذشته وبلاگ نويسي را با وبلاگ چلچله آغاز كرده است. از وبلاگش چند غزل برگزيدهام كه ميخوانيد.

 

1)

بر امتداد شعله نمي ايستي مگر؟

تعبير خواب گم شدهام نيستي مگر؟

ميخواهم آه را به عبورت نشان كنم

اما به پاي حوصله ميايستي مگر؟

از روزهاي مرده سرودم كسي نگفت

آخر سياه روز تو هم  زيستي مگر؟

اي ديده داري الفتي از سنگ ميشوي

روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟

 

 

2)

بال شکسته فرصت پرواز میشود

خون در دهان چلچله آواز میشود

بر کتفهای بستهام اقبال مبهمی است

دارد طلسم سلسلهام باز میشود

فکر خطور در تن آئینهام، ولی

با التهاب هم مگر اعجاز میشود؟

در این دیار زوزهی گرگی غنیمت است

قرنی به نا برادری آغاز میشود

 

3)

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و  رو در رو

به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

 

 

4)

آری شکسته بودم و باور نداشتم

بر خاک میتپیدم وسر بر نداشتم

من در بهار اولم این فصل تشنه را

در خواب دیده بودم و باور نداشتم

امروز در نبود تو تعبیر میشود

خوابی که در جوانی خود سر نداشتم

آن التهاب تشنهی پیش از غروب را

در دشتهای هر شبه دیگر نداشتم

احساس کوه در نفسم بود و هیچ وقت

گامی برای دیدن خود بر نداشتم

پرواز تا حوالی آن روح سبز را

می خواستم، ولی به خدا پر نداشتم

 

 

5)

من مسیحم باغ کرکس دیده ام از جان پُر است

جانب تنهاييام از خاک تابستان پُر است

هر چه از ققنوس عریان میشود خاکسترم

باقی افسانه‫‫ام از روح سرگردان پر است

یک دو جای قصه شاید آسمان سنگی شود

راست میگویند این ویرانه از شیطان پر است

من خودم میدانم از کابوس یک شب دورتر

هفت قرنم از صدای تندر و طوفان پراست

ای هبوط تازه از بس آه نقشم را گزید

فکر کردم سفرهی پیغمبران از نان پر است

ای رمههای شب از ناقوس سنگی پیرتر

این بیابان از پریشان گردی چوپان پراست

بر عصای هیچ ، گاهی هدهد دیوانهام

از سلیمانی که در خود میشود عریان پر است

گفت میدانی کجا؟ گفتم به تاول میکشد

پیش رو انگار از انسان بی انسان پر است.

 

 

6)

پر از تطاول خويشم بهار يعني چه

ميان آتشم، آتش بيار يعني چه

محال بود به افسانهي تو بر گردم

هميشه گم شدهام انتظار يعني چه

براي من كه به منقار ميكشم خود را

در اين تطاول و تاول تبار يعني چه

مسيح را به نيايش نميتوان فهميد

سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه

در اين مباهله من خونبهاي نفرينم

زنان ساحره آخر هوار يعني چه

بهشت ديگري از ما گرفته شد، اما

كسي نگفت خدايا ديار يعني چه

 

7)

من همان نوحم که امشب هفت سالم میشود

بعد از این افسانه طوفان بی خیالم میشود

من چه خواهم گفت وقتی تا تمام روزها

خواب دیدن پاسخ تنها سؤالم میشود

در سکوت گاه پروازم به فردا میزنم

صبح لبریز از صدای بال بالم میشود

دور خواهم شد که در پایان این دیوانگی

شبنمی دارم که میگویند فالم می