تبليغاتX
غزل کرمان
غزل کرمان
غزل امروز ديار کرمان

حامد حسینخانی
 

حامد حسينخاني در سال 1359 در كرمان به دنيا آمده است.

فارغ التحصيل رشته ادبيات فارسي از دانشگاه كرمان است.

تا كنون دو مجموعه شعر از او چاپ شده است:

ــ مرا كه برگ شدم. كرمان. 1381 ، مركز كرمان شناسي

ــ يكشنبه صبح. كرمان. 1382، نشر فانوس

 

حامد از اميدهاي شعر امروز كرمان است. منتخبي از غزلهاي او را مي‌خوانيم:

 

1. مرا كه برگ شدم

شب پر از خواب سياه است، ولي شب‌بوها

يادشان هست كه با بال سپيد قوها..

مي‌نشستيم و پر از دشت و بيابان مي‌شد

خانه كوچك ما در گذر آهوها

جيرجيرك به درختان خبر از هو مي‌داد

شب و هي‌هاي و هياهاي و هياهوهوها

ابرها بستري و گوش خيابانها كر

چشمها كور شد از نوك خم ابروها

تا چه اندازه سكوت از لبتان مي‌ريزد

نفسي، زمزمه‌اي، هلهله‌اي، ترسوها!

ماه من! ناز مكن، روشن و خاموش نشو

ما به جايي نرسيديم ازين سوسوها

من و تو ميوه پنهان دو باغيم،‌ بمان

تا بروييم شب از شاخه زردآلوها.

 

 

و من كه رهگذري در صداي بارانم

هنوز فرق ترا با خودم نمي‌دانم

تو هفت چلچله كوچي،‌ بهار تازه من!

من شكسته اسير چهل زمستانم

تبر بگير و بر آشوب و تن به تن بشكن

مرا كه شاخه‌اي از يك درخت عريانم

شبي بهشت خدا را به خاطر آوردم

به اسم سيب رسيدم، شكست دندانم

همان شبي كه لبالب شراب مي‌خوردند

دو سنگواره انسان ميان فنجانم

ترانه سايه ندارد، ترانه بي برگ است

به خاطر تو ازين پس درخت مي‌خوانم

سپند و كندر و آتش چه قابلي دارد؟

بيا بيا كه برايت غزل بسوزانم.

 

 

سال هزار و سيصد و هفتاد آرزو

از بام قرن فاجعه افتاد آرزو

استاد گفت: سوژه تحقيقتان غم است؟

فرياد زد كلاس: نه استاد، آرزو

ديگر اميد سر به خيابان نمي‌زند

انگار رفته يك‌شبه بر باد آرزو

من تاكهاي تا شده را مست مي‌كنم

با آن پياله‌اي كه به من داد آرزو

از بس كه خاك روي خيالم نشسته است

دارد دوباره مي‌رود از ياد آرزو

در واژه نامه تو فقط پنج واژه بود:

خورشيد، كوه، صاعقه، فرياد، آرزو.

 

 

شبيه بركه آب است روز آينده

و قطره قطره حباب است روز آينده

گلوي زخمي ديوار مي‌نماياند

كه سقف خانه خراب است روز آينده

درخت كهنه به جرم نوشتن تاريخ

فروشگاه كتاب است روز آينده

كسي كه مثل درختان تاك مي‌رويد

شراره‌هاي شراب است روز آينده

به استناد نگاهي شكسته مي‌گويم

كه چشمهاي تو خواب است روز آينده.

 

 

من اشتباه نيستم، تو اشتباه مي‌روي

چقدر نرم و مهربان، چقدر ماه مي‌روي!

تو اشتباه مي‌روي و من تباه مي‌شوم

بگو چرا به سمت اين شكنجه‌گاه مي‌روي؟

چقدر صاف و ساده‌اي! كه سوي دشت لوت هم

براي پروراندن گل و گياه مي‌روي

درين سكوت لعنتي كه من شكسته مي‌شوم

سپيدگاه مي‌رسي و شامگاه مي‌روي

و شام سرد مي‌شود. تو از كنار سفره‌ام

به سرعت شكستن دو قطره آه مي‌روي

ميان شهر سوخته، هزار جفت چشم را

هزار كوچه زخم را به يك نگاه مي‌روي

غريب آشناي من! عبور كن براي من

تويي كه با دو پاي من هميشه راه مي‌روي

پس از تمام بحثها، به اين نتيجه مي‌رسم

تو بي‌ گناه آمدي، تو بي گناه مي‌روي.

 

 

يك بار شد از مشرق ديدار بيايي؟

ديوار به ديوار به ديوار بيايي؟

ديوار به ديوانگي‌ام خورد و فرو ريخت

تا نم نم و آهسته و هموار بيايي

در خواب زمستاني خود خانه گرفتم

تا از طرف باغ سپيدار بيايي

هي راه، مرا طي كند و هي تو نيايي

هي من بسرايم كه تو يك بار بيايي

آنقدر به تكرار بيفتم كه سرانجام

از گردنه زخمي تكرار بيايي

يك بار شد آيا كه به ديدار من مست

با كوله‌اي از كوچه و بازار بيايي؟

آن گاه كه در يورش اين كومه تاريك

از من اثري نيست، چه بسيار بيايي!

 

 

2. يكشنبه صبح

... بعداً معلم ضربدر زد گوشه ليست

اعلام شد: هر كس بگيرد نمره بيست،

از برف شبهاي زمستاني بپرسد

موضوع درس سالهاي بعدمان چيست؟

آقا معلم خيره شد در چشمهايم

پرسيد: پشت چشمهاي خلوتت كيست؟

گفتم: اجازه! ما نمي‌دانيم آقا

شايد خياباني‌است با يك تابلو ، ايست!

آقا معلم در خيابان را مي‌رفت

حالا كسي در چشمهاي خلوتم نيست

..

خب بچه‌ها! دفترچه‌هاتان را ببنديد

ديگر براي اين زمستان برف كافي است.

 

 

دارم ترا مي‌نويسم بر آخرين سنگ ديوار

از كاجهاي شميران تا پشته‌هاي نمك‌زار

روزي كه آن روزها را در يك شب آفتابي

از روستا مي‌گذشتم ديدم بجا مانده، انگار،

آواز ليمويي من در باغهاي گلابي

لبخند نارنجي تو  بر شانه‌هاي سپيدار

در بندر چشمهايت، انبار انبار دريا

توزيع مي‌شد ميان  آتش فروشان بازار

هر روز در زير باران رقصي فرو مي‌نوازد

در چشمهاي من آتش، در چشمهاي تو گيتار

فردا اگر فرصتي ماند، بعد از طلوع پرنده

پرهاي خاكسترم را از گوشه جاده بردار

من پايتخت تو بودم، حالا به دريا رسيدم

اي عشق ديوانه، ممنون، لطفاً همين‌جا نگه‌ دار!

 

 

اين گونه كه من هستم، اين گونه اگر باشم

بهتر كه نباشم من، يا جاي دگر باشم

..

در باز شد و كم كم در كوچه به‌راه افتاد

اين راوي سرگردان، اين من، كه اگر باشم

دربست؟ بله ــ لطفاً ــ آهسته جلو رفتم

گفتم: سر يك كوچه، بايد دم در باشم

..

اين پرسه هر روزه يك عادت مرموز است

دنبال تو مي‌گردم تا مرد خطر باشم

مي خواهم ازينجا تا هر جا كه نمي‌دانم

در مشرق چشمانت مشغول سفر باشم

يك لحظه نگه داريد! پس همسفر من كو؟

من يك نفرم اما بايد دو نفر باشم.

 

 

راهرو عبور كرد خسته از كنار من

صندلي نشسته بود روي انتظار من

با شمارش زمين، بمب ساعتي شدم

فرصتي نمانده تا روز انفجار من

زندگاني مرا زودتر كفن كنيد

روبه دره مي‌رود واگن قطار من

آبشار شيشه‌هاست، غربت هميشه‌هاست

يا پلنگ بيشه‌هاست مرگ خال‌دار من

روي بركه غروب غازها نوشته‌اند:

اولين بهار توست، آخرين بهار من

همكلاس غربت سالهاي بعد ازين

دفتر مرا بسوز بر سر مزار من.

 

 

جايي براي ماندن من نيست، نازنين

دست كسي به دامن من نيست، نازنين

من مي‌روم، اگرچه تو احساس مي‌كني

اين تن كه مي‌رود تن من نيست نازنين

از بس كه آب مي‌چكد از چشم خوشه‌ها

آتش حريف خرمن من نيست نازنين

اين سايه نيز مثل غمت رشد مي‌كند

تقصير شمع روشن من نيست نازنين

ترجيح مي‌دهم كه سپيدارتر شوم

باد صبا كه دشمن من نيست نازنين

باور نمي‌كنند كه باور نمي‌كني

خون كسي به گردن من نيست، نازنين!

 

 

يك گربه در حصار خيابان و شب، گرو

يك شهر و چند حادثه گرم بيا برو

اينجا جنوبشهر همين شعر خسته است

اينجا كه مرده‌اند هزاران پياده رو

دختر به گربه گفت: تو حتماً گرسنه‌اي

دختر نگاه كرد به راننده پژو

دختر گرسنه بود، و  هي راه رفت و رفت

با كفشهاي كهنه و با شعرهاي نو

تابلو ــ عبور عابر تنها ــ هواي سرد

گوشي به دست يك نفر آنجا ــ الو الو ...

اينجا جنوبشهر و عقب‌گرد كوچه‌هاست

راننده چشم دوخت به آيينه جلو

..

تا اينكه دخترك به شمال خودش رسيد

يعني به گربه گفت كه: از پيش من برو!

 

 

اي تن زلال تو،  آبشار مرمري

گوش كن غم مرا  گرچه سرد و سرسري

لالي‌ام دروغ بود، گوش كن به حرفهام

با تو حرف مي‌زنم،  اي زبان مادري!

لخته لخته آمدم در حوالي تنت

تا بلاي ديگري بر سرم بياوري

شانه‌هات كوهي‌اند، جنگل از تبار توست

دامنت كويري است، چشمهات بندري

لهجه‌ات بهاري است مثل روستاييان

غربت تو شهري است روسري به روسري

مي‌روي و مي‌بري اين دل شكسته را

مي‌روي ولي مرا با خودت نمي‌بري.

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 7:30  توسط سيد علی ميرافضلی |