سبزه صادقي از شاعران جوان كرمان است كه شور شاعرانگي و دغدغه مسايل اجتماعي را با هم در غزلهايش نمايش ميدهد. وي متولد شهرستان جيرفت (سبزه واران) در سال 1355 است و به ديار خود عشق مي ورزد. سبزه صادقي هم اكنون ساكن كرمان و سردبير هفته نامه «رودبار زمين» است.
از سبزه صادقي اخيراً مجموعه شعري با نام «اشتباه قشنگ بين دو بي نهايت» به سرمايه شاعر و روزنامه رودبار زمين منتشر شده است. اين مجموعه در دو بخش تنظيم شده و بخش نخست آن در بردارنده 40 غزل است كه عمدتاً پنج بيتي است. غزلهاي او قدرت عاطفي خوبي دارند و از نوگرايي متعادلي نيز برخوردار هستند. اما زبان او، در بعضي غزلها، هنوز آن يكدستي و پاكيزگي و رسانندگي لازم را پيدا نكرده است. تعدادي از غزلهاي او در حافظه علاقه مندان شعر كرمان باقي است.
..
من هيزمي آمادهام، كبريت لطفاً
از چشم كوه افتادهام، كبريت لطفاً
آتش كه نه، چيزي شبيه چشمهايت
تا دل به آنها دادهام كبريت لطفاً
سرما، صنوبر، صاعقه، يك برف سنگين
تنهايي اين جادهام، كبريت لطفاً
ما را براي شعله بودن آفريدند
گفتم كه جنگل زادهام، كبريت لطفاً
ارّه مرا ميز سياست كرده سايه
من هم كه خيلي سادهام، كبريت لطفاً
...
ميآيي از تنهايي مردي تكيده
تا سرزمين شعرهايي نارسيده
بوي مي صد ساله از شعرت ميآيد
مستي مسير شعرهايت را دويده؟
قند لبانت را بده تا داغ هستم
پاييز در فنجان چايم دم كشيده
هي سيب خورديم و خدا را كفر گفتيم
پاي درخت دختراني نو رسيده
امشب تمام هستيام را ميدهم با...
عرض سلامي خدمت ماه و سپيده.
...
اگر مشتاق ديداري بيا ميدان آزادي
كه مشتاقي نخوهي ديد تا ميدان آزادي
خيابان زخمي و خون از گلوي شهر ميجوشد
چه كردي خشم تيغ آلوده با ميدان آزادي؟
زمان مست و زمين مست و كبوتر مست و ميداني
پر از فوارههاي بيصدا ميدان آزادي
ملاقات من و عشق و طناب و چوبه ميآيي
و از چوبه نميپرسي چرا ميدان آزادي؟
رها در وسعت شعري كه از حالم رها ميشد
به حال خود رها كردي مرا ميدان آزادي.
...
بابا به جاي نان اگر آجر بگيرد
ضمن تنور تنگدستي گر بگيرد
اين جمله در حلقوم طفلي سرخ ميشد
وقتي كه دستي رفته بود انبُر بگيرد
گاهي خدا را جاي خرما ميفروشيم
تا خالي دستانمان را پر بگيرد
گيسو حنايي رفته بازار و گمانم
گيسو فروشي كرده تا چادر بگيرد
بابا! دلم را پختهاي، خسته نباشي
بگذار شرم سفره را آجر بگيرد.
...
هي برآشفتم بر آشفتم تمام عمر را
گفت: عاشق بودهاي؟ گفتم: تمام عمر را
بستري از هيچ بود و بالش بيهودگي
خواب ميچسبيد و من خفتم تمام عمر را
سايهها همسن خورشيدند و من همسال ماه
زير بار نور هنگفتم تمام عمر را
اين زمين داغ، مهرم هست و ذكرم ابر خيس
رو به سمت عشق ميافتم تمام عمر را
خواستم از زندگي برگي برويَم، ناگهان
مرگ جارويي شـد و رُفتم تمام عمر را.
